سرانجام
ستیا جانم چند روزی هست که اومدیم... در میان بغض و تردید بلیط خریدیم... وسیله ها رو جمع کردیم... خندیدیم.... گریه کردیم... دعوا کردیم.... وقت گذراندیم با همه.... خداحافظی کردیم... پنج شنبه بود... حس عجیبی که نمیدونم چی بود... رفتیم حرم... رفتیم سر خاک آقا... رفتیم سر خاک مادر و آقا... فکر میکردم اگر زنده بودند بهم چی می گفتند؟ خوشحال می شدند یا ناراحت؟ تشویقم می کردند یا نه؟ نمیدونم ... چقدر این کلمه این روزها ... این ماه ها زیاد با منه... خونه... خونه... خونه... و مینویسم اینجا چون الزاما تو هم باید بدونی که خاله ملی و خاله مصی چقدر با ما همراه بودند این روزها... الهه چقدر برنامه چید و خواست از هر لحظه بودنم...



