ستیاستیا، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

حرف هایی برای تو

اینجا ما از زندگی مینویسم اینجا مینویسم باشد هدیه ای به یادگار از طرف ما به تو

ابهام

سلام ستیای کوچکم نگاهت می کنم و به این فکر می کنم که آینده ات توی این کشور سراسر آمیخته با ابهامه زندگی تو این کشور خیلی بیشتر از جدایی من و پدرت آینده تو رو سرشار از ابهام خواهد کرد چکار می تونم برات بکنم؟ مغزم مثل دانش آموزی شده از یک روستا؛ شرکت کننده آزمون های بین المللیه می دونم ذهن کنجکاو و بی انتهات به سمت افق های دور زیبا پرواز می کنه؛ البته که زیبایی به تو بستگی داره؛ اما در اطرافت هم درب ها و مسیرهایی هست که باید بتونی بدون محدودیت و بدون اجبار انتخابشون کنی نه با محدودیت هایی که اسیرت کنند و موقع پرواز بال هات این طرف و اون طرف بخوره تلاش می کنم که اون موقع که آماده ی پریدن بودی توان داشته باشم انقدر پرتت کنم بال...
5 شهريور 1405

جنگ چهره زنانه ندارد

سلام دخترکم امشب که دارم برات می‌نویسم آینده ای بسیار مبهم جلوی رومه به تو فکر میکنم به تو دختر دهه ۹۰ ی و آرزو میکنم دنیاتون خیلی رنگی تر از دنیای من و هم نسل های من و نسل های قبلی باشه و از گوشه کنار دنیاتون صدای خنده نشت کنه عصر صدای موشک ها ترسوندت. اولش ولی درحال پردازش بودی انگار ولی بعد فهمیدی همه چیز جدیه،‌ جنگ، موشک، بمب شدید گریه میکردی. میدونی برا چی گریه میکردی؟ میگفتی : « من از مامان جون درست معذرت خواهی نکردم.» مامان بیرون بود و ما نگرانش بودیم می بینی ستیا اولین چیزی ک ب ذهنت و قطعا به ذهن خیلی های دیگه میاد اینکه چیکار بهتر بود تو این دنیای فانی انجام بدن و ندادن. چکار ساده ای از دستشون برمیامده ک ...
18 اسفند 1404

لالایی

لالادنیا گذرگاهه گذرگاهی که کوتاهه یکی رفته یکی مونده یکی الان تو راهه لالالالاگل پونه که دنیا یک خیابونه یکی رفت و یکی اومد چرا؟هیچ کس نمی دونه! لالالالا گل تازه که شبها چشم تو بازه ببین دنیا پر از رنگه ببین دنیا پر از رازه یه جا مهتابی و روشن یه جا تاریک و بی روزن یه جا صحرا و خارستون یه جا باغ و یه جا گلشن لالادنیا پر از رنگه یه جا صلحه یه جا جنگه لالاهرجا که آشوبه دلا غمگینه و تنگه لالا دنیا پر از نوره پر از عشقه پر از شوره ولی گاهی تو می بینی دلا از همدیگه دوره ...
8 دی 1404

سفر

ستیای عزیزم؛ من دارم سفر خودم را زندگی می کنم تا تو مجبور نباشی نگران من باشی . تو در درونت منبعی قدرتمند داری نامش را غریزه بگذار یا شهود یا معرفت؛ به آن خدمت کن؛ به آن احترام بگذار؛ نسبت به خودت و دیگران سخاوتمند باش ؛ اما همیشه با آنچه برایت مناسب و درست است زندگی کن . زندگی واقعا ساده است اگر کاری را انجام دهی که برایت مناسب و درست است؛ برای تو و دیگران مناسب و درست است . اگر کاری انجام دهی که برایت نامناسب است برای دیگران هم همانطور است . بدان که شاید همیشه با هم توافق نداشه باشیم اشکالی هم ندارد . زیرا ما دوتا آدم متفاوت هستیم نه شبیه . همیشه بدان که من صرف نظر از انتخاب هایت بر...
21 تير 1404

درخت

سلام دختر کوچولوی مامان یک سال و نیمی از مهاجرتمان یا شاید هم مسافرتمان می گذرد راستش را بخواهی من سودای بازگشت دارم. به هزاران دلیل منطقی و غیر منطقی اما و رای هستی و لذت میبری. از این همه آزادی و این همه رنگ و این همه تنوع اما تو هم دوستی نداری. مشغول کارتن و فیلم و بازی و سروکله زدن با مدرسه و در خانه هم کنار آمدن با من ما همیشه رنج می کشیم دختر کوچولو. فقط اینکه به چه منظور رنج بکشیم را انتخاب می کنیم اکنون در رنج تنهایی هستی . هرچند زمان زیادی رو در مدرسه سپری می کنی اما بازهم عمشق دوستی هات به اندازه دوستی با هلیا و فاطمه نیست . اما راضی هستی و لذت می بری . تمام نگ...
10 آبان 1403

سفر

دخترکم: تو هر که هستی فوق العاده ای، تو اینجایی تا جایی که میتوانی خودت باشی. همیشه انتخاب هایت را سبک سنگین کن زیرا بر دیگران تاثیر میگذارند. اما تو اینجایی تا سفر خودت را زندگی کنی نه سفر فرد دیگری را و قطعا نه سفر من را، من دارم سفر خودم را زندگی میکنم تا تو مجبور نباشی نگران من باشی. تو در درونت منبع قدرتمندی داری نامش را غریزه بگذار یا شهود یا معرفت به آن خدمت کن به آن احترام بگذار. نسبت به خودت و دیگران سخاوتمند باش اما همیشه با آنچه برایت مناسب و درست است زندگی کن.  زندگی واقعا ساده است اگر کاری را انجام دهی که برایت مناسب و درست است برای تو و دیگران مناسب و درست است اگر کاری را انجام دهی که ...
15 مهر 1402

خواب

سلام دخترجان تغییرات بزرگ در روش زندگی تحولات بزرگی هم به دنبال داره هم هیجان زده ای هم ترسان برایم می گویی که شب ها خواب ایران را می بینی. خواب مامانم و بابام و الهه... دیشب خواب دیده بودی با هلیا تو کوچه و پارک کناری بازی می کنید ... اما ترسیده بودی از گمشدن ... گفتی ؛مامان؛ و از خواب پریدی... هم خوشحال دیدن هلیا و بازی بودی و هم ترسیده از گم شدن... آینه از حسی که اینجا داری... خوشحال از دیدن و تجربه های جدید اما ترسی که جاری میشه در تمام این خوشی ها... که باعث می شه خودت کنار میکشی از همه ستیا ... فقط بچه ها نیستند که می ترسند... بزرگترها هم می ترسند... آدم می تواند از صدای باد که برخورد میکنه با برگ درخت هم بترسه... ...
17 خرداد 1402

سرانجام

 ستیا جانم چند روزی هست که اومدیم... در میان بغض و تردید بلیط خریدیم... وسیله ها رو جمع کردیم... خندیدیم.... گریه کردیم... دعوا کردیم.... وقت گذراندیم با همه.... خداحافظی کردیم... پنج شنبه بود... حس عجیبی که نمیدونم چی بود... رفتیم حرم... رفتیم سر خاک آقا... رفتیم سر خاک مادر و آقا... فکر میکردم اگر زنده بودند بهم چی می گفتند؟ خوشحال می شدند یا ناراحت؟ تشویقم می کردند یا نه؟ نمیدونم ... چقدر این کلمه این روزها ... این ماه ها زیاد با منه... خونه... خونه... خونه...  و مینویسم اینجا چون الزاما تو هم باید بدونی که خاله ملی و خاله مصی چقدر با ما همراه بودند این روزها... الهه چقدر برنامه چید و خواست از هر لحظه بودنم...
10 خرداد 1402

عبور

رفتم تهران.. ویزامون اومده بود.. میدونی من اصلا خوشحال نشدم... برخلاف تصور همه. میدونی دخترکم حالا فقط تو مهمی فقط امیدوارم کاری نکرده باشم که به ضررت باشه. ولی اگر در آینده معلوم شد به ضررت بوده اینو بدون که من طبق شرایط الان و سنجش همه چیز پیش بینی کردم که به سود تو خواهد بود. ولی تصمیم سختیه انقدر سخته که ..... دخترکم میخوام بدونی که من هرکاری می کنم خوبی تو هم در اون در نظر میگیرم و اگر ذره ای شک کنم که بهت صدمه میزنه شک نکن که ازش صرف نظر می کنم. مثل همین حالا که من به اندازه کافی دو دل هستم و تو هم تردیدم رو بیشتر می کنی. وابستگی ات به مامان و بابا و الهه میترسم که دوریشون بهت آسیب برسونه. واقعن نمیدونم از طرفی  ...
28 فروردين 1402